تبليغاتX
***STORY LOVE OF TOOSIA & LOOSIA***


شکوه انتظارم

آمدنت را بی رنگ کرده

دیگر نیا...!


روزگاری دوستت میداشتم...

ادامه مطلب
     نوشته شده توسط TOOSIA&LOOSIA در Sun 18 Dec 2011 ساعت 20:13 | لینک ثابت |

 

 این روزا بدم میاد...از این روزای بی تو بودن...میبینی حالمو و باز بدترش میکنن.همیشه با خودم میگفتم وقتی از همه دلگیرم تو هستی که بودنت بسمه...اما حالا تو هم نیستی...تویی که همیشه میگفتی تنهات نمیزارم...رفتی...این روزا همیشه میخواستی بری با هر بهانه ای...با هر تلنگری...راستی یادت میاد یه بار با هم قرار گذاشتیم الکی قهر کنیم و هر کی زودتر آشتی کرد؟؟؟بعد من زودی مسیج دادم گفتم آشتی!!ناراحت شدی و گفتی چرا تو زودتر گفتی من میخواستم بگم!!!

پس چرا حالا نمیای بگی آشتی؟چرا حالا نیستی که زودی ناراحت شی از اینکه من زودتر از تو گفتم آشتی؟؟؟میبینیبی تو  میمیرم ولی چشماتو میبندی

به مرگ ارزوهایم به جای گریه میخندی!!!! دلم.....

 

ادامه مطلب
     نوشته شده توسط TOOSIA&LOOSIA در Sat 17 Dec 2011 ساعت 12:17 | لینک ثابت |

 

به جای همه حرفای دلم چند نقطه خالی میگذارم....این نه یعنی سکوت....یعنی دارم فریاد میزنم...های....حواست به من نیست که لال مانده ام...کمی ذورغ بگو...اما فقط کمی...شاید گفتن جمله ای کوتاه با این مظمون"دوستت دارم" همه چیز را برگردانند...شاید عاشقم شوی...شاید!!! ادامه مطلب
     نوشته شده توسط TOOSIA&LOOSIA در Mon 12 Dec 2011 ساعت 15:31 | لینک ثابت |

 

 

                                   

سلاااااام سلاااااام من اووومدم دوباره عزیزمشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

دلت برام تنگ شده بود؟

اخی

الهی فدای دلت شم

همش تقصیره بابات بود

میدونی که...

اقا لوسیا سلام

خیلی ازت ناراحتم

چرا یه خط یه خط اپ میکنی واسه بچم؟؟؟

دعبات کنم جلو همه؟smiley

اخی...

ناراحت نشو عسلم شوخی کردم12800000

خووودوووی من بووووووس

الان رفته یونی بدرسه

منم از فرصت استفاده کردمو اومدم باپم

شبم میره هییت عزاداری

شاید ماهم بریم

شایدم نریم و از شبای دیگه بریم

ولی لوسیا بهم قول داده هر زمانی که مزدوج شدیمشکلک های ی هلن خودش همش همش منو ببره

خب......

راستی لوسیا.. خیلی دلم برات تنگ شده

تا بعد...

ادامه مطلب
     نوشته شده توسط TOOSIA&LOOSIA در Mon 28 Nov 2011 ساعت 16:11 | لینک ثابت |

 

سلام.....سلام توصیا جونم....خوبی؟؟؟؟الهی بمیرم صبح رفت دانشگاه الان تو خواب نازه....اوفیییییییییییییییییییی.خودو....دلم براش خیلی تنگ شده..اخه میدونین دیگه مثل قبلانا زودی به زودی همو نمیبینیم....ولی با این همه دوری و دلتنگی بیشتر و بیشتر بهش وابسته میشم...دیگه اگه یک لحظه باهام قهر باشه هزار سال غصه میخورم...نمیشه خیلی حرفارو اینجا گفت............

تو سایت دانشگام..سخته آپ کنم...دوستت دارم توصیاااااا جون

ادامه مطلب
     نوشته شده توسط TOOSIA&LOOSIA در Sat 26 Nov 2011 ساعت 12:43 | لینک ثابت |

 

سلام...زیاد وقت ندارم....اومدم جلو دانشگاه توصیا اینا....۱۰ دقیقه دیگه کلاسش تموم میشه..منم اومدم کافی نت کنار دانشگاهشون....یکم ازم ناراحته..بابت دیشب...بماند چی شدش...اما اومدم منت کشی 

 

 

توصیا جووووووووووووووووون دوستت دارمممممممممممممممممممممممم

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

فعیلنااااااااااااااا.باباااااااااااای

ادامه مطلب
     نوشته شده توسط TOOSIA&LOOSIA در Sat 19 Nov 2011 ساعت 18:24 | لینک ثابت |

 

حرفی ندارم که بگم...این روزا هر ثانیه هر لحظه تو فکر رفتنی....به هر بهانه...دلت اینجا بند نیست....دل میکنی...از من..از منی که میگفتی هیچ وقت تنهام نمیزاری...از همه غریبه ترم برات...از همه دورتری بهم.....سخته نوشتن این حرفا اینجا.و....خیلی حرفا تو دلمه..میدونی روت خیلی حسودم..میدونی خیلی حساسم...میدونی.....میدونی و بازم عین خیالت نیست ..حواست به عروسکاته....

چقدر از ذهنت فراموش شدم؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

ادامه مطلب
     نوشته شده توسط TOOSIA&LOOSIA در Sat 12 Nov 2011 ساعت 13:27 | لینک ثابت |

 

سلام سلام

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام توصیاخانم...خولی فدات شم؟؟؟چه خبرا؟؟؟اخی....کلاسداشتی؟؟؟منم کلاس داشتم...الانم که تو سایت دانشگام....خدمت دوستان عزیزمون عرض کنیم که ما(من و توصیا)پس وبلاگمون رو گم کردیم...البته با دراست بنده مشکل حل شد...این چند وقت هم که غایب بودیم بیشترش به همین خاطر بود...بعدشم که من وقت نداشتم..آخه شاغل شدم

خلاصه اومدیم که خبر بازگشتمونو داده باشیم...راستی به توصیا نگینا!!!شاید امسال برم بگیرمش

هورااااااااااااااااا..

البته ما یکم این مدتا مشکل داشتیم ....خدارو شکر داره حل میشه...اخه دیگه کمتر همدیگرو میبینیمو تصیا جونم یکم شرایط. درک نمیکنه

برامون دعا کنین

ادامه مطلب
     نوشته شده توسط TOOSIA&LOOSIA در Sat 5 Nov 2011 ساعت 13:36 | لینک ثابت |

 

 

 

سلاااااااااااااااااااااااااااااام سلاااااااااااااااااااااااااام سلاااااااااااااااااااام

بالاخره اومدم

ببخشید بالاخره اومدییییییییییییم

اره

دوتایی اومدیم

سیستمم خراب خرابو بود نشد بیام اپ کنم

یه چیز ی هم شده

دیرووز  تولد لووووووسیا بوووووود

من نتونستم بیام اپ کنم

اما امروز بالوسیا اومدم دوتایی باپیم

الان داره مسیجای گوشیمو میخونه

بهش گفتم مانیتورو نگاه نکنه

اما یواشکی نگاه میکنه میدونم

راستی دیروز که تولدش بود من باهاش قهر بووودم

دعوام نکنین

میدونم کار اشتباهی کردم اما تقصیر خودشم بود

دیروز دو ساعت توو حیاط دانشگاه منتظرش بوودم تا بیاد و گلی که واسه تولدش خریدمو بهش بدم

اما وقتی که اومد گلمو از ماشینش پرت کرد بیرووون

کار زشتی کرد میدونم

بیخیالش....

 مقصر خودم بودم

حقم بود

اوکی

الان میخوام  تولدشو بهش تبریک بگم

 "تولدت مبارک فرشته مهربونی"

"تولدت مبارک ... نه

نمیشه بگم

این نگاه میکنه م نمیتونم براش لاو بترکونم

پارازیت:لوسیا:نخیرم.نوگاه نوموکونم

خووووووووووووووووووودوووووووووووو خوووووووووووووودو الهی بمیرم برات

نگاه میکنی الان

لوسیا:کووووووووووووووووووووووووووووو؟؟؟کجا نگاه کردم اصلا

زبون عسلیه من

 

 

 راستی این عکس  گیسفندو خود لوسیا انتخاب کرده

اخی...

 

لوسیا فردا دوتا امتحان ترم داره اما الان اینجا نشسته ادامس میترکونه و دختر مردم رو نگاه میکنه

و

هی میگه بسه بریم

شارایل تحویل بگیر باباتو

بشناسش

خب

بقیه اپمو دو روز دیگه خودم تنها میام میکنم

لوسیا:خونت به پای خودته تنها بیایاهههههههههههههه

میام

اشکالی نداره بمیرم

لوسیا:پاشو بریم طلاقت بدم بینم.پاشوو

میخندی؟

خیلی خوشحالی میخوای طلاقم بدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اوکی بریم

بای

لوسیا:آره خوشحالم.چون دوباره میتونم بگیرمت

فلش بک به دو سال و یک ماه پیش(تقریبا)

سر کوچه توصیا اینا:توصیا از تاکسی پیاده شده داره میره خونه..من با پر رویی..اونم از راه دور با اشاره....شماره میدی؟؟؟؟؟؟(فکر کن جان من)

 

تو رو خدا خودت قضاوت کن جلو خونمون میخواست بهش شماره بدم

منم اخم کردم براش

پسره ی کچل بیریخته ریشووووو

لوسیا:دروغ نگو دروغ نگو...تو که از خنده داشتی ولو میشدی...هی نگام میکرد با ابرو بهم اشاره میزد بیا تو کوچه بهت شماره بدم..بیا خونمون چایی بخوریم.بحرفیم..منم گفتم ای وای نه ...(بیب)تازه....وای وای

 

دروغگووووو

من اینارو گفتمم؟

یه اخمی تحویلش دادم که مثل برق در رفت

هه

پسره خوش خیال

میبینین داره خوابو رویاهاشو براتون میگه

اخیییی طفلک

کلی خواهشمو کرد تا بعد سه ماه ج مسیجشو دادم

اررررررررررررررررره

بدش من کیبوردو نوبته منه...بدش من نکشش از زیر دستم  کمتر دروغ بگو واس بچم...شاراییل بابا منو نگاه کن مامانتو نبین منو ببین

میدونی اون روز چی شد؟؟؟؟رفن زودی به مامانش گفت این پسر خوشگله که سر کوچه هست(یعنی من.لوسیا)از من خواستگاری کرد

بعدش مامانش زودی زنگ زد خونمون که اره ما فامیلیم با هم شما چرا خونمون نمیایین؟؟؟چرا پسرتونو نمیفرستین بیاد(اینارو به مامانم میگفتا)مامانم اول متوجه نشد بعد ولی فهمید به مامانش گفت ===پسرمون میخواد درس بخونه

 

 

نگاه کنین باز داره رویاهاشو میگه

ما هفت پشت غریبه ایم

کی گفته فامیلیییییییییییییم؟

هه

عمرا خودتو به ما نچسبون

از جنس ما نمیشی

تازه خوبه مامان تو زنگید به مامانم که ما میخوایم دخترتونو واسه پسر کچلمون بگیریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مامانمم گفت اشتباه گرفتین

لوسیا:اخی حالا خوبه که داری اینارو مینویسی چسبیدی بهما......اشکال نداره اینارو به دنیز نمیتونی بگی که به من بگو.اشکال نداره

خب دیگه اینجا افتضاح شلوغه ما بریم

فعلا......

منم بابای

نمیتونم بیشتر خدافظی کنم

لوسیا خودشو چسبئنده بهم

دستم تکون نمیخوره

اووووووووووووووووف ولم کن دیگه

لوسیا:حالا فهمیدین چقدر رویاییه؟؟؟تو کافی نت بغلش کردم؟؟؟؟

بایییییی

 

 

توصیا منم قهرم

 

ادامه مطلب
     نوشته شده توسط TOOSIA&LOOSIA در Mon 20 Dec 2010 ساعت 17:13 | لینک ثابت |

 

عادتم دادی به چشمات حالا ترکم میکنی؟؟؟؟

از این زنــدگی ِ خالی

منو ببــر به اون سالی...

که تــو   اسممو  پرسیدی ...

به روزی که منـــو دیدی !!

_

به پله های خاموشی

که با مــن  رو به رو میشی

یه جور زل بزن  انگاری

نمیشه  چشم برداری !!!

_

منـو  بـبر  به دنیامو !

به اون دستا که میخـوام و...

به اون شبا که خندونم ..

که تقدیرو نمیــدونـم...

_

 

از این اشکی که می لرزه

منو ببر به اون لحظه.....

به اون ترانه ی شـــادی ! *

که تو یاد ِ من افتادی !

_

 به احساسی که درگیره

به حرفی که نفســگـیـره !!!!

از این دنیا که بی ذوقه

منو ببر به اون موقع !

به اون موقع....

_

 

منو ببر به دنیامو !

به اون دستا که میخوام و...

به اون شبا که خندونم ..

که تقدیرو نمیدونــــم...

_ 

از این دوری ِ طولانی

منو ببر به دورانی

که هر لحظه تــو اونجایی

زیر ِ بارون ِ تنهایی !

منو ببر به اون حالت ..

همون حرفا....

همون ساعت

به کاغذ توی مشتی که.....

به چشمای درشتی که ....

تو چشمام خیره می مونن

به من چیزی بفهمونن!

_

منو ببر به دنیامو

به اون دستـا که میخوام و...

به اون شبها که خندونم

که تقدیرو نـمیدونــــم...

به اون شبا که خندونم

که تقدیرو نمیـدونــــم...

نمیدونـم

نمی دونم  ....

ادامه مطلب
     نوشته شده توسط TOOSIA&LOOSIA در Mon 25 Oct 2010 ساعت 13:41 | لینک ثابت |

 

 درباره وبلاگ

سلام ما بابا و مامان شارایلیم..البته هنوز مامانو بابا نشدیما اما اگه خدا بخواد قراره بشیم...شارایل بابا ناناز دل ما..راستی ما هنوز مزدوج نشدیما...یکی دعا کنه واسمون..اخی مرسی
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب

نوشته های پیشین
آذر 1390
آبان 1390
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
فروردین 1388

پیوندها
سرزمین تنهایی مهرداد
welcome
جایی برای با هم بودن
قالب بلگفا